|
دوباره سکوت …! همیشه همین بود بعد از تعریف این ماجرا ، نمیدونم چی کار کنم در اون لهظه خدا خدا می کردم کاش من هم از این دنیا می رفتم و هرگز این سکوت را نمی دیدم !!! بهرام : سلام سارا سارا : سلام بهرام : امروز برنامه کلاسهات چجوری هستش وقتشو داری با هم بریم جایی؟ سارا : تا ساعت 2 نه ولی بدش هرجا بخوای من باهات میام بهرام : هرجا ؛ یعنی اگه بگم بیا …… سارا : دوباره پرو شدی ! هرجای هرجا نه بهرام : نه شوخی کردم من ساعت 2 میام جلوی درب دانشگاه اونجا می بینمت سارا : باشه مشگلی نداره می بینمت خداحافظ بهرام : مراقب خودت باش عزیزم می بوسمت بای امروز دیگه باید حرف دلمو بهش بزنم باید بهش بگم که عاشقش شدم دیگه دارم خودمو از یاد می برم نمی دونم چجوری بهش بگم ولی باید هرجوری شده امروز کارو یه سره کنم دیگه این فکرو خیال داره منو از پا در میاره ……… بهرام : دوباره سلام ادامه مطلب + نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت
4:15 |
|
|
به نام خدا
Name: bahram |
|
| Location: KARAJ, IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF | |
| About me: Click here to learn more about me |