تو دلم یه آشوبی بود که بیانش مشگله فکر کنبد تا سن 22 سالگی در کنار زن و مردی باشی که فکر می کنی پدر و مادر واقعیت هستن ولی یک دفعه مورد یپیش میاد و متوجه میشی سخت در اشتباه بودی و العان هم در راه رسیدن به پدر مادر اصلیت هستی خودتون چی حس می کنید .. مریم نگرانی منو حدس زده بود و می خواست یه جورایی کمکم کنه برای همین هم با هام در باره اینکه وقتی دیدمشون چی کار می خوام بکنم صحبت می کرد
مریم : بهرام وقتی پدر مادر واقعیتو دیدی می خوای چی کار کنی ؟ تا حالا بهش فکر کردی که بهشون چی می خوای بگی
بهرام : نمی دونم چی بگم و چی کار کنم همیشه از این موضو فرار می کردم و بهش فکر نمی کردم ولی به خدا موندم مریم نمی دونم چی بگم
نیوشا : بهتره بهشون بگی دوستشون داری و همیشه به یادشون بودی و هستی من فکر می کنم این بهترین حرف باشه بداز این همه دوری
نمی خواستم به این زودی ها آپ کنم تا داستان کامل بشه میل دوستان بود که باعث شد بنویسم نمی دونید چقدر سرم شلوغه این موقع همه دارن امتحان می دن ولی من دنبال پول در آوردن این جورچیزا .....!خوب باید یه فرقی هم بین ما باشه دیگه فکر کنم فرق بزرگش اینه که من دانشگاه نرفتم و شما ها رفتین
یه بار اینو تو msn یا google سرچ کنید armantotall666
اکثرا بچه رپ بازا تو آخر حرفشون می گن
abut
نمی دونم چه ربطی داره
ادامه مطلب


