تبليغاتX
به نام خدا lovelave

تو دلم یه آشوبی بود که بیانش مشگله  فکر کنبد تا سن 22 سالگی در کنار زن و مردی باشی که فکر می کنی  پدر و مادر واقعیت هستن ولی یک دفعه مورد یپیش میاد و متوجه میشی سخت در اشتباه بودی و العان هم در راه رسیدن به پدر مادر اصلیت هستی خودتون چی حس می کنید .. مریم نگرانی منو حدس زده بود و می خواست یه جورایی کمکم کنه برای همین هم با هام در باره اینکه وقتی دیدمشون چی کار می خوام بکنم صحبت می کرد

مریم : بهرام وقتی پدر مادر واقعیتو دیدی می خوای چی کار کنی ؟ تا حالا بهش فکر کردی که بهشون چی می خوای بگی

بهرام : نمی دونم  چی بگم و چی کار کنم همیشه از این موضو فرار می کردم و بهش فکر نمی کردم ولی به خدا موندم مریم نمی دونم چی بگم

نیوشا : بهتره بهشون بگی دوستشون داری و همیشه به یادشون بودی و هستی  من فکر می کنم این بهترین حرف باشه بداز این همه دوری

 

نمی خواستم به این زودی ها آپ کنم تا داستان کامل بشه  میل دوستان بود که باعث شد بنویسم نمی دونید چقدر سرم شلوغه این موقع همه دارن امتحان می دن ولی من دنبال پول در آوردن این جورچیزا .....!خوب باید یه فرقی هم بین ما  باشه دیگه  فکر کنم فرق بزرگش اینه که من دانشگاه نرفتم و شما ها رفتین

یه بار اینو تو msn  یا google  سرچ کنید armantotall666

اکثرا بچه رپ بازا تو آخر حرفشون می گن

abut  

نمی دونم چه ربطی داره  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 2:28 |

زمان زیادی دیگه نمونده بود حدود 2 ساعت دیگه به فرودگاه مهر آباد می رسیدم برای همین  عکسی که از مریم داشتم در آوردم وخوب بهش نگاه کرد دختر زیبایی بود با چهره ای کاملا شرقی و موهایی به رنگ طلایی کم کم وسایلم رو جمع کرده بودم که صدای ملایمی در هواپیما پیچید که می گفت هم اینک به فرودگاه  مهرآباد نزدیک می شویم برای فرود هواپیما لطفا آماده شوید و اگر کمکی نیاز داشتید به مهمان داران بگوید ...................

بد از کارهای اداری به سالن فرودگاه رسیدم داشتم با چشمام دنبال مریم می گشتم ؛ که انگار اون منو زود تر پیدا کرده بود و داشت به سمت من می آمد ؛ از عکس خیلی زیباتر بود دختری با قامتی بلند و لاغر اندام ؛ موهای طلایی رنگش هم از کنار شالی که بر سرداشت به کنارا زده بود که با هر قدمی که بر می داشت به صورت یک موج افسانه ای به حرکت در می آمد کمی که نزدیک تر شد تونستم چشماش رو خوب بینم چشمانی قهوه ای رنگ که با ابروهایی  کشیده هر بینده ای  رو به خودش جذب می کرد.

مریم : سلام ..... جناب آقای  بهرام ...........

بهرام : بله خودم هستم و شما هم باید مریم خواهر علی باشید از آشنایتون بسیار خرسند هستم

مریم : بله خودم هستم  خوب به مشگلی که بر نخردین تو فرودگاه

بهرام : نه من وسایل زیادی نداشتم کام زود تموم شد

مریم : پس اگه کاری ندارید از اینجا برویم  ماشین من تو محوطه پارک هستش

بهرام : بفرمایید 

به آرامی قدم بر می داشت به توری که من احساس می کردم اگه همین توری پیش بریم تا شب هم به خونه  نمی رسیم ، سوارماشین شدیم و به سمت  کرج حرکت کردیم من که مدتها بود ایران رو ندیده بودم مثل آدم ها یی که تازه  به تمدن پا گذاشتن به اطرافم نکاه می کردم هرشیعی که می دیدم برام تازگی داشت از ماشینهای که از کنارمون با سرعت زیاد ردمی شدن تا آدم هایی که در کنار خیابان به انتظار تاکسی بودن برام تازگی داشت همین تور به اطراف نگاه می کردم که مریم بهم گفت : برات خیلی  تازگی داره نه ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهرام در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 0:20 |
به نام یگانه هستی قسم به عشق اون که می پرستی

باز فصلی دیگر و شروعی دیگر اواخر خرداد ماه بود که رمان داستان زندگی رو نوشتم امروز هم ۲۴ خرداد هستش و فکرو شرایط جدید برای نوشتن رمان  

ازرمان نمی گم تاخودتون بخونید

بازگشت

 بهرام : علی با اینکه ۶ ساعت دیگه به خاک ایران میرم ولی باز هم میترسم که به هدفم نرسم می دونی که مدتهاس ازخاک ایران دوربودم حالا با این شراط دنبال گمشده خودم می خوام بگردم فقط یک آدرس دارم ازش اون هم معلوم نیست که العان باشه اونجا یا نه ؟

علی : امید داشته باش حتما پیداش می کنی کاش می شد من هم با هات می  امدم ُ درعوض به مریم سپردم که کمکت کنه هرچی باشه اون  بهتراز من و تو با منطقه کرج آشنا هستش یادت نره باز هم می گم از بیماری من حرفی به خانوادم نمی زنی باشه !!!

بهرام : ممنون از این همه لطفی که نسبت به من داری نمی دونم چجوری جبران کنم

علی : فقط وقتی کارهات روبراه شد به حرم امام رضا برو وسلام مارو بهش برسون خوب دیگه برو العان داره کمکم وقتش میشه به خدا می سپرمت دوست من

کم کم که داشتم از علی فاصله می گرفتم برگشتم و بهش گفتم جبران می کنم و سلامتو به آقاحتما می رسونم  ُ سوار هواپیما شدم و رو صندلی خودم قرار گرفتم و برای اینکه فاصله زمانی رو جبران کنم چشمانم را به آرمای بستم و به گذشته فکر کردم .

همه ماجرا از زمانی شروع شد که پدرم اسما‌عیل از دنیا رفت در اصل پدر واقعی من نبود این هم من بدا از مادرم سوسن شنیدم که  اونا سفری که به تهران داشتن و پدر و مادر من در خونه یکی از درباری ها کار می کردن پدرم به عنوان راننده اون خانواده بود و مادرم کارهای آشپزی اون خانه رو انجام می داد و وقتی با شرایط مالی پدرم مواجه میشن بهش پیشنهاد میدن که منو که هنوز نوزادی شیرخوار بودم درمقابل مبلغی به اونها بدهند تو همین افکار بودم که چشمام سنگین شد و به خواب رفتم نمی دونم چه مدت در خواب بودم که با صدای خلبان بیدار شدم  می گفت اکنون در خاک ایران هستیم.........!!!

+ نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 21:41 |

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."

شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی..............!@!

برای چی باید این توری باشه نمی دونم شاید سنمون رفته بالا اکثرا این جمله رو ازادمهای مسن می شنویم که می گن اون قدیما فلان بود یا بیسار بود ولی من می خوام از اون قدیما بگم که حدود 5 سال پیش بود بد از مدرسه برای صحبت کردن با زید مون به سر قرار می رفتی وبیشترین نگرانیمون هم این بود که نکونه یه موقع یه قریبه بیاد مزاحم دوستمون بشه و متلک بندازه العان که دارم اینو می نویسم دیگه هیچ اثری ازش نیست شاید هم باشه ولی به اون شکل نیست خواسته ها کم بود ارزشها زیاد. من از اون زمان یه دفترچه خاطرات دارم هر موقع بهش نگاه می کنم یاد گذشته می افتم و به کارهایی که کردمو نکردم فکر می کنم شاید درست نباشه اینجا بگم ولی خود کرده را تدبیر نیست مشگل خودما هستیم نه جامعه و فرهنگ و دین و دولت

+ نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 13:19 |





Powered by WebGozar

حقوق اين وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپي برداري از آن با ذكر منبع يا ميل بلامانع است
lovelave.blogfa.com



Name: bahram
Location: KARAJ, IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
About me: Click here to learn more about me