دوباره سکوت …!
همیشه همین بود بعد از تعریف این ماجرا ، نمیدونم چی کار کنم در اون لهظه خدا خدا می کردم کاش من هم از این دنیا می رفتم و هرگز این سکوت را نمی دیدم !!!
بهرام : سلام سارا
سارا : سلام
بهرام : امروز برنامه کلاسهات چجوری هستش وقتشو داری با هم بریم جایی؟
سارا : تا ساعت 2 نه ولی بدش هرجا بخوای من باهات میام
بهرام : هرجا ؛ یعنی اگه بگم بیا ……
سارا : دوباره پرو شدی ! هرجای هرجا نه
بهرام : نه شوخی کردم من ساعت 2 میام جلوی درب دانشگاه اونجا می بینمت
سارا : باشه مشگلی نداره می بینمت خداحافظ
بهرام : مراقب خودت باش عزیزم می بوسمت بای
امروز دیگه باید حرف دلمو بهش بزنم باید بهش بگم که عاشقش شدم دیگه دارم خودمو از یاد می برم نمی دونم چجوری بهش بگم ولی باید هرجوری شده امروز کارو یه سره کنم دیگه این فکرو خیال داره منو از پا در میاره ………
بهرام : دوباره سلام
سارا : سلام
بهرام : دیر که نکردم ؟
سارا : نه مثل همیشه وقت شناس خب حالا کجا می خوای بریم؟
بهرام : بیا اول سوار ماشین بشیم تو راه بهت می گم
سارا : باشه فقط مارو جاهای دور نبر که به مامان نگفتم کجا می رم
بهرام : باشه
سارا : خب چه خبرا ؟
بهرام : خبر مهمی نیست جز این که می خوام در مورد خودم باهات صحبت کنم
سارا : خودت ! خب بگو گوش می دم ؟
بهرام : من و تو العان مدت 1 سال هشت که با هم آشنا هستیم و اینو با جرعت می تونم بهت بگم که تویکی از بهترین دوستان من بودی تو این چند سال زندگیم و ازت ممنونم که تو شرایط سخت منو تنها نگذاشتی
سارا : همین ، خب عوضش تو هم خیلی کارا برای من کردی این که مهم نیست !
بهرام : نه آخه راستیتش من از تو خوشم اومده و می خوام …….. راستیتش می ترسم بهت بگم
سارا : نه حرفتو بزن نترس فکر کنم اون چیزی که بخوای بگی رو بتونم حدس بزنم !
بهرام : سارا من می خوام بهت بگم ییا با هم نامزد بشیم !!
سارا : بهرام ………
بهرام بهرام !! مریم بود داشت منو صدا می کرد انگاری تورویا بودم چند لحظه احساس کردم کنار سارا هستم
مریم : بهرام تو حالت خوبه ؟
بهرام : اره فقط یه کمی سرم گیج میره همین مشگلی نیست
پوریا : فکر می کنم برای قلیون باشه من هم او اوایل که می کشیدم سرم گیج می رفت
مریم : اگه حالت خوب نیست می خوای بریم خونه
بهرام : نه نگران من نباش من حالم خوبه
مریم : باشه
ساناز : اقا بهرام می شه ازتون بپرسم یه سوالی رو البته ببخشیدا ولی خیلی دوست دارم اینو بهم جواب بدید با این که گفتید در بارش ازتون چیزی نپرسیم
بهرام : بفرماید حالا کاری کردید که خودم هم کنج کاو بشم به شنیدن این سوال شما
ساناز : حالا که سارا نیستش می خواین چی کار کنید
نیوشا : ساناز این چه حرفیه می زنی درست نیست
بهرام : نه موردی نداره خوب شد که پرسیدید راستیتش برنامه من برای ایندم اینه که بد از این کارجرا به کانادا برگردم و اونجا یه شرکت کامپیوتری بزنم و تا جایی که می تونم درسمو ادامه بدم
ساناز : یعنی نمی خواین دیگه ازدواج کنید
بهرام : به نظر شما کس دیگه می تونه جای سارا رو بگیره ؟
ساناز : نه ولی می تونه مثل سارا باشه و این که فکر نکنم قرار باشه کسی بخواد جای سارا رو بگیره همین تور هم جا ی شمارو برای سارا اگه زنده بود
پوریا : خب از این حرفا بیاین بیرون بگید ببینم عذا چی می خوریدسفارش بدم نیوشا تو چی دوست داری؟
نیوشا : من مثل همیشه کباب برگ
پوریا : شما چی ساناز خانم ؟
ساناز : برای من فرقی نمی کنه اگه ماهی باشه ممنون می شم
پوریا : مریم تو چی دوست داری؟
مریم : من زیاد میل ندارم همون سالاد کافی هستش
بهرام : من هم مثل مرمی زیاد اشتها به عذا خوردن ندارم 2 تا سیخ کوبیده می گیریم با هم می خوریم ، خوبه مریم مشگلی نیستش که
مریم : نه خیلی ممنون
پوریا : خب من برم سفارش غذارو بدم بیام
بهرام : ساناز حالا میشه من ازت یه سوالی برسم ؟
ساناز : به شرطی که آسون باشه
بهرام : چرا می خوای حال این بهروز رو بگیری؟
ساناز : این یه ماجرایی داره من با دختر خاله این بهروز دوست بودم اون اسمش سمیرا هستش اون اوایل زیاد باهاش می رفتم بیرون و چون که پسر خالش بهروز مهمونی برگذار می کرد من هم باهاش می رفتم تو این مهونی ها و تا جایی که جا داشت با هاشون بودم از نهوه برگذاری این مجالس به تور کامل اگاهی پیدا کردم حتی اشخاصی که اینها بهشون پول می دادن تا مراقب پلیس یا مامور ها باشن رو هم میشناختم یه روز تو همین مهمونی ها یه پسری که حسابی مست بودمیاد سمت منو حسابی شرو می کنه به عذیت کردن من به سمیرا اشاره می کنم و اون هم می ره به بهروز می گه بهروز وقتی میاد می بینه پسره داره این کارو با من می کنه به روی خودش نمیاره و دست سمیرا رو می گیره از اونجا میره من که حسابی تعجب کرده بودم بلند داد می زنم بهروز بهروز کمک که همون پسره با دست بهم اشاره می کنه می گه چیه می خوای دوباره صداش کنی بیاد ……..
من حسابی سرم داش گیج میرفت دیگه همه داشتن مارو نگاه می کردن اون پسره هم هی شروکرده بود فوش دادن نمیدونم چی شد که افتادم بدش دیدم تو یه ماشین هستم که جلوی در خونمون هستش راننده داشت صدام می کرد خانم رسیدیم منلز بیدار شید ….
خوش بختانه نتونستن با من کاری بکنن چون همون شب یکی از بچه ها با زیدش حرفش میشه و دوستای پسر دیگه دختره شرو می کنن با هم دعوا کردن و مجلس بهم می ریزه من هم سوار یه آژانس می کنن و می گن به این ادرس برسونن فرداش که از بچه ها پرسیدم چی شد اون شب می گفتن حسابی آبروت رفت اون پسره امیر بود اسمش یه حرفایی می زد که ………. من اون شب جلوی دوستام رفقام آشنایام بد جوری آبروم رفت بهروزبدا فهمیدم که ادعا کرده بود که منو ….. از اون روز به بد من دیگه به مهمونی نرفتم و فقط به مهمونی های شرکت بودم که خودم توشون برنامه هارو بعهده داشتم
بهرام : جالبه حالا برای همینه که می خواین حال این بهروز را بگیرید اره
ساناز : بله می خوام کاری بکنم که دیگه نتونه جلوی دوست و آشنا سرشو بالا بیاره و مهم تر از این ، این هستش که می خوام همه اطرافیانشو که باهاش هستن ضایع کنم من شب وروز رو این مسعله فکر کردم طرح هایی که رختم بازی هایی که ابداع کردم و از همه مهم تر ادم هایی که تو این مدت شناختم ، من اشخاصی رو سراق دارم که حاظرن برای این کار بهمون ملحق بشن فقط برای این که اینها نمی خواستن بازیچه دست بهروز و امسال اینها بشن
بهرام : این که خیلی خوبه اگه بچه های دیگه موافق هستند بهشون زنگ بزن یه قرار بگذار ببینیمشون
ساناز : چشم
بهرام : چشمت بی بلا عزیز فقط مراقب باش که بی گدار به آب نزنی ، خب مریم برای فردا اوکی هستی دیگه مشگلی که نداری ؟
مریم : نه مشگلی نیستش فقط هر چه سریع تر از اینحا بریم که من داره تمام بدنم به لرزه می افته
بهرام : باشه غذارو که خوردیم از بچه ها خواهش می کنم که زود تر بریم
پوریا اومد نشست و دنبالش هم پیش خدمتی که با سفره اومده بود حسابی سفارش غذا داده بود پوریا با این که بهش گفته بودیم چی می خوایم ، می گفت رفتم دیدم تو آشپز خونشون قلوه های تازه هست گفتم اینهارو برای ما سیخ بگیره و برای هر چیزی یه دلیل می اورد آخر سر رفت صندوق و حساب کرد و راهی کرج شدیم اون شب یکی از شبهای خوب زندگی منبود چون با شخصی اشناشده بودم که دید گاه متفاوتی داشت با مساعل دنیا
ساناز دختری که بد از ماجرایی که شاید باعث نابودی دختر یا خیلی مساعل دیگه بشه رو پای خودش ایستادو شرو به جبران و از همه مهم تر تلافی کردن بود ……….
بهرام …. بهرام …. بهرام . … بیدار شو ساعت 9 صبح هستش


