تبليغاتX
به نام خدا lovelave - بازگشت قسمت اول
به نام یگانه هستی قسم به عشق اون که می پرستی

باز فصلی دیگر و شروعی دیگر اواخر خرداد ماه بود که رمان داستان زندگی رو نوشتم امروز هم ۲۴ خرداد هستش و فکرو شرایط جدید برای نوشتن رمان  

ازرمان نمی گم تاخودتون بخونید

بازگشت

 بهرام : علی با اینکه ۶ ساعت دیگه به خاک ایران میرم ولی باز هم میترسم که به هدفم نرسم می دونی که مدتهاس ازخاک ایران دوربودم حالا با این شراط دنبال گمشده خودم می خوام بگردم فقط یک آدرس دارم ازش اون هم معلوم نیست که العان باشه اونجا یا نه ؟

علی : امید داشته باش حتما پیداش می کنی کاش می شد من هم با هات می  امدم ُ درعوض به مریم سپردم که کمکت کنه هرچی باشه اون  بهتراز من و تو با منطقه کرج آشنا هستش یادت نره باز هم می گم از بیماری من حرفی به خانوادم نمی زنی باشه !!!

بهرام : ممنون از این همه لطفی که نسبت به من داری نمی دونم چجوری جبران کنم

علی : فقط وقتی کارهات روبراه شد به حرم امام رضا برو وسلام مارو بهش برسون خوب دیگه برو العان داره کمکم وقتش میشه به خدا می سپرمت دوست من

کم کم که داشتم از علی فاصله می گرفتم برگشتم و بهش گفتم جبران می کنم و سلامتو به آقاحتما می رسونم  ُ سوار هواپیما شدم و رو صندلی خودم قرار گرفتم و برای اینکه فاصله زمانی رو جبران کنم چشمانم را به آرمای بستم و به گذشته فکر کردم .

همه ماجرا از زمانی شروع شد که پدرم اسما‌عیل از دنیا رفت در اصل پدر واقعی من نبود این هم من بدا از مادرم سوسن شنیدم که  اونا سفری که به تهران داشتن و پدر و مادر من در خونه یکی از درباری ها کار می کردن پدرم به عنوان راننده اون خانواده بود و مادرم کارهای آشپزی اون خانه رو انجام می داد و وقتی با شرایط مالی پدرم مواجه میشن بهش پیشنهاد میدن که منو که هنوز نوزادی شیرخوار بودم درمقابل مبلغی به اونها بدهند تو همین افکار بودم که چشمام سنگین شد و به خواب رفتم نمی دونم چه مدت در خواب بودم که با صدای خلبان بیدار شدم  می گفت اکنون در خاک ایران هستیم.........!!!

+ نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 21:41 |





Powered by WebGozar

حقوق اين وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپي برداري از آن با ذكر منبع يا ميل بلامانع است
lovelave.blogfa.com



Name: bahram
Location: KARAJ, IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
About me: Click here to learn more about me