زمان زیادی دیگه نمونده بود حدود 2 ساعت دیگه به فرودگاه مهر آباد می رسیدم برای همین عکسی که از مریم داشتم در آوردم وخوب بهش نگاه کرد دختر زیبایی بود با چهره ای کاملا شرقی و موهایی به رنگ طلایی کم کم وسایلم رو جمع کرده بودم که صدای ملایمی در هواپیما پیچید که می گفت هم اینک به فرودگاه مهرآباد نزدیک می شویم برای فرود هواپیما لطفا آماده شوید و اگر کمکی نیاز داشتید به مهمان داران بگوید ...................
بد از کارهای اداری به سالن فرودگاه رسیدم داشتم با چشمام دنبال مریم می گشتم ؛ که انگار اون منو زود تر پیدا کرده بود و داشت به سمت من می آمد ؛ از عکس خیلی زیباتر بود دختری با قامتی بلند و لاغر اندام ؛ موهای طلایی رنگش هم از کنار شالی که بر سرداشت به کنارا زده بود که با هر قدمی که بر می داشت به صورت یک موج افسانه ای به حرکت در می آمد کمی که نزدیک تر شد تونستم چشماش رو خوب بینم چشمانی قهوه ای رنگ که با ابروهایی کشیده هر بینده ای رو به خودش جذب می کرد.
مریم : سلام ..... جناب آقای بهرام ...........
بهرام : بله خودم هستم و شما هم باید مریم خواهر علی باشید از آشنایتون بسیار خرسند هستم
مریم : بله خودم هستم خوب به مشگلی که بر نخردین تو فرودگاه
بهرام : نه من وسایل زیادی نداشتم کام زود تموم شد
مریم : پس اگه کاری ندارید از اینجا برویم ماشین من تو محوطه پارک هستش
بهرام : بفرمایید
به آرامی قدم بر می داشت به توری که من احساس می کردم اگه همین توری پیش بریم تا شب هم به خونه نمی رسیم ، سوارماشین شدیم و به سمت کرج حرکت کردیم من که مدتها بود ایران رو ندیده بودم مثل آدم ها یی که تازه به تمدن پا گذاشتن به اطرافم نکاه می کردم هرشیعی که می دیدم برام تازگی داشت از ماشینهای که از کنارمون با سرعت زیاد ردمی شدن تا آدم هایی که در کنار خیابان به انتظار تاکسی بودن برام تازگی داشت همین تور به اطراف نگاه می کردم که مریم بهم گفت : برات خیلی تازگی داره نه ؟
بهرام : خوب آره من تا به امروز همچین مردمانی رو ندیدم با اینکه خودم جزعی از اونها هستم
مریم : زندگی ما بر گرفته از تغیرات اطراف هستش یک شخصی رو می بینی که داره با گذشته خود می جنگد و شخص دیگه داره دنبال گذشته خود می گردد دنیایی جالبی هستش نه ؟
بهرام : آره مثل من که دارم دنبال خیلی چیزا می گردم
داخل شهر کرج شدیم تا اون لحظه من فقط از عکسهایی که مریم برای علی می فرستاد با کرج آشنا بودم بد از گذشتن از چنتا میدون و چهار راه به یک خونه ویلایی دوبلکس رسیدیم که بازگوکننده این بود که صاحب خونه از وضع مالی بسیار خوبی برخردار هستش وارد محوته حیاط شدیم که یه خدمتکار اومد سمت درب ماشین و به من خیر مغدم گفت و وسایلم را به داخل اورد با راهنمایی مریم به داخل ساختمان رفتم کامل مجذوب دکوراسیون شده بودم نشون گر این بود که هر کسی همچین طرحی داده باید خیلی تو کارش استاد باشه رنگ ها با محیط داخلی یک صدا شده بودن و بیننده را به سمت خود جذب می کردن همین تور که داشتم به اطراف نگاه می کردم نگاهم به گوشه کناری ساختما افتاد جایی که یه شومینه به طرح خونه های قدیمی بنا شده بود و در بالای آن یه طاقچه وجود داشت بر روی طاقچه یک آینه ، یک جلد کتاب و یک قاب عکس از صورتی که می شد محبت و دلسوزی رو به راحتی پیدا کرد ، از پشت صدای مریم و شنیدم که می گفت اطاق شما آماده هستش می تونید وسایلتونو در اون اطاق بگذارید و به استراحت بپردازید داشت از من دور می شد که صداش کردم مریم خانم میشه چند لحظه سبر کنید به آرامی برگشت و رو به من کرد من که یک لحظه دوباره اون چشمای افسون گرو دیدم از خود بی خود شدم و توان حرف زدن ازم گرفته شد خود مریم اینو احساس کرد برای همین هم دوباره به آرامی برگشت و به راه خود ادامه داد ...............
با اینکه تقریبا روز خوبی داشتم وحسابی هم خسته شده بودم ولی شبش اصلا نتونستم خوب بخوام نزدیکیهای ساعت 11 بودش که تازه داشتم لذت خواب بودنو حس می کردم که با صدای شخصی که انگار داره از کس دیگه سوالاتی می پرسه خواب از سرم پرید خوب که شنیدم صدای یک مرد و یه زن بود ، انگاری داشت زنه از مرده سوالاتی می پرسید کنجکاو شدمو خودمو به در رسوندم که شنیدم داره ازش می پرسه چه زمانی رسیده و بیدار شده از خواب یا نه؟
کمی مکس کردم و برای اینکه متوجه بشن من بیدار هستم یه سلفه کوچیک کردم و به سمت درب حرکت کردم وقتی درب را باز کردم دختری رو دیم حدود19 ساله دارای موهایی مشگی رنگ و قامتی نسبتن بزرگ که در ظاهر سن دخترو زیاد نشون می داد ولی کمی که دقت می کردی می شد از نهوه آرایش سن دخترک رو حدث زد .
سلام کرد و من هم جواب سلام دادم ، بدش خودشو معرفی کرد اسمش نیوشا بود گفت که دوست و هنرجوی
مریم هستش و العان هم وقت استراحت هستش که امده بالا ، من که اصلا از مریم چیزی نمی دونستم با تعجب پرسیدم : شما شاگرد مریم هستید میشه ازتون بپرسم در چه ضمینه ؟ ( با شیطنتی خواص که مخصوص دختر بچه بودش جواب داد )
نیوشا : من العان مدت 1 سالو چند روز هستش که پیش مریم نقاشی یاد می گیرم البته باید بگم که تنها شاگرد مریم هم هستم بنده خدا رو اسرار مامان بابام قبول کرد بهم یاد بده شما نمی دونید مریم تو نقاشی استاده همین پارسال یک نمایشگاه از آثارش داشت که تمام پولشو خرج ایتام کرد !
بهرام : نه من اصلا فکرش هم نمی کردم که بتونه یه بیت شعر بخونه چه برسه به نقاشی کردن !
نیوشا : خوب شما حق دارید ولی باید بهتون بگم راستی شما هنوز اسمتونو به من نگفتید ؟
بهرام : آه ببخشید اصلا حواسم نبود بهرام هستم وبرای کاری به ایران امدم و چون برادر مریم بامن دوست بود و من هم تو ایران هیچ شخصی رو نداشتم با اسرار علی نزد مریم امدم ولی بین خودمون باشه نیوشا این مریم هم یه جورایی خیلی عجیب غریب هستشا (در پایان یه چشمک کوچک زدم تا توجه نیوشا رو به موضوع جلب کرده باشم صدای از پایین امد که داشت نیوشا رو صدا می کرد با عجله نیوشا از من خدا حافظی کردش و به سمت پایین رفت من هم پشت نیوشا به دنبالش به راه افتادم از زمانی که به این خونه امده بودم یا بهتر بگم از زمانی که مریم و دیدم باهاش بیشتر از چند کلمه صحبت نکرده بودم بهتر دیدم قبل از هر کاری با مریم صحبت کنم برای همین هم به سمت صدایی که از حیاط می امد رفتم داشت مریم به نیوشا می گفت که چی رسم کنه وقتی رسیدم پشت سرشون خدا خدا می کردم که مریم بر نگرده تا راحت بتونم حرفامو بهش بزنم ولی با اولین صدایی که از من شنیده شد مریم برگشتو گفت : اوه شما هستید جناب ........ دیشب خوب خوابیدید .
من که خودمو کنترل می کردم به آرامی گفتم : بله ممنونم ازاین همه لطف شما می خواستم چند کلمه ای با شما صحبت کنم ولی می بینم که مشغول تدریس هستید
مریم : خواهش می کنم نه دیگه کاری ندارم تا نقاشی رو تکمیل کنه دوست دارید کمی تو باغ قدم بزنیم و اونجا با هم صحبت کنیم
بهرام : بله ایده جالبی هستش
مریم : پس بفرماید ........................
بهرام : راستش می خوام بگم که جسارت منو ببخشید که شمارو با اسم کوچیک صدا زدم بهتر بود که مثل شما ، شما رو با اسم بزرگ صدا می زدم پوزش منو بپزیرید !
مریم : نه شاید بهتر بود که من شمارو با اسم بزرگ صدا نمی کردم آخه می دونید این روزها مردم برداشتهای غلطی از برخردها دارن ولی من العان به این موضوع پی بردم که شما جزع اون دسته نیستید ، می تونید منو با اسم کوچیک صدا کنید البته اگه اجازه بدین من هم شمارو بهرام صدا کنم
بهرام : یه مطلب دیگه می خواستم به این آدرس برم ( تکه کاعذ رو بهش دادم )
مریم : اگه 2 ساعتی سبر کنی تا کارم با نیوشا تموم بشه خودم می برمت
بهرام : نه راضی به زحمت نیستم شما به کارتون برسید فقط بگید چجوری برم خودم میرم
مریم : اگه دوست نداری من همراهت باشم اون بحث جداگانه داره ولی اگه داری تعارف می کنی باید بگم که علی بهم گفتم شما رو همیاری کنم من هم گفتم چشم .
بهرام : شما و علی به من خیلی لطف دارید نمی دونم چجوری محبت های شمارو جبران کنم اگه کاری از دستم بر میاد بگید براتون انجام بدم
مریم : کار خاصی که نیست ولی اگه موردی بود حتما بهتون می گم العان هم برید و استراحت کنید تا من برگردم
ازهم جدا شدیمو من به صمت اطاقم که وسایلم توش همنجوری پخش بود رفتم و شروع به جمع آوری آنها کردم.............
ساعت 12:30 بود که آقا محسن خدمت کار خونه امد در اطاق رو زد و گفت که نهار آماده هست ، به سمت پذیرایی رفتم دور یک میز 4 نفره نیوشا و مریم نشستده بودن و منتظر من بودن یک سندلی رو کشیدم کنار و نشستم حالا هر سه نفرمون منتظر غذایی بودیم که قرار بود محسن بیاره رو به نیوشا کردم و به شوخی گفتم : استادت که زیاد سخت نمی گبره ( اونم که انگار منتظر همین یه جمله من بود شرو کرد به حرف زدن)
نیوشا : نه بابام بهش گفته از گل کمتر بهم نگه برای همینه که هنوز چیزی یاد نگرفتم دیگه ، هرکس دیگه جای من بود العان باید پیکاسو می شد آخه می دونی آقا بهرام من به بابام گفتم می خوام یه هنری یاد بگیرم اون هم گفت نقاشی ولی من اصلا تو نقاشی نه استعداد دارم نه اصلا دوست دارم من عاشق موسیقی هستم اون هم گیتار
بهرام : خوب چرا نمی ری یاد بگیری اگه علاقه داری بهش؟
نیوشا : آخه می دونی تو خونه ما حرف حرف بابام هستش و همین هم که می بینی دارم میام اینجا نقاشی یاد بگیرم برای اینه که بابام مامانم مریمو می شناسن
بهرام : بگذار ببینم چی کار می تونم برات بکنم
در این زمان که ما داشتیم با هم صحبت می کردیم گاه گداری نگاهم به مریم می رفت که می دیدم داره با بشقابش بازی می کنه یه نگاه به نیوشا کردم و با اشاره مریمو بهش نشون دادم
بهرام : راستی مریم خانم اون آدرسی که بهتون نشون دادم خیلی از اینجا دوره ؟
مریم : نه زیاد ما تو عظیمیه هستیم و اون آدرس هم مال مهرشهر هستش فاصله زمانیمون حدوده 45 دقیقه هستش
(تو همین لحظه محسن امد و دیس غذا رو گذاشت و بد از کسب تکلیف کردن از مریم به سمت آشپزخونه برگشت بعد از خوردن غذا از همه تشکر کردم و برای اماده شدن به اطاقم رفتم بعد از یک ربع برگشتم پایین که دیدم داره نیوشا با مریم بحث می کنه و میگه بگذار من هم بیام وقتی من بهشون رسیدم نیوشا داشت از خجالت سرخ می شد اصلا باورم نمی شد روزی نیوشا بخواد از کسی هم خجالت بکشه توری وانمود کردم که انگار چیزی نشنیدم برای همین هم به نیوشا که آماده نشده بود گفتم : چرا پس آماده نیستی مگه نمی خوای بیای تو ؟ تا اینو گفتم نیوشا برای مریم شکلکی در آوردو سریع رفت اماده بشه من که از کارم راضی بودم به مریم گفتم : من هنوزارزهامو به ریال تبدیل نکردم میشه یه کمی بهم پول قرض بدی تا فردا صبح که به بانک برم ؟
نمی دونم دقیقا چقدر لازم بشه می خوای یه کاری بکنم می خوام برای نیوشا یک گیتار بخرم و بهش آمزش بدم خودت فکر می کنی قیمتش چقدر باشه ؟
مریم : نمی دونم تا حالا با ساز سروکار نداشتم موردی نداره من دسته چکم رو با خودم میارم
نیوشا امدو همگی به سمت ماشین حرکت کردیم ..........


