تو دلم یه آشوبی بود که بیانش مشگله فکر کنبد تا سن 22 سالگی در کنار زن و مردی باشی که فکر می کنی پدر و مادر واقعیت هستن ولی یک دفعه مورد یپیش میاد و متوجه میشی سخت در اشتباه بودی و العان هم در راه رسیدن به پدر مادر اصلیت هستی خودتون چی حس می کنید .. مریم نگرانی منو حدس زده بود و می خواست یه جورایی کمکم کنه برای همین هم با هام در باره اینکه وقتی دیدمشون چی کار می خوام بکنم صحبت می کرد
مریم : بهرام وقتی پدر مادر واقعیتو دیدی می خوای چی کار کنی ؟ تا حالا بهش فکر کردی که بهشون چی می خوای بگی
بهرام : نمی دونم چی بگم و چی کار کنم همیشه از این موضو فرار می کردم و بهش فکر نمی کردم ولی به خدا موندم مریم نمی دونم چی بگم
نیوشا : بهتره بهشون بگی دوستشون داری و همیشه به یادشون بودی و هستی من فکر می کنم این بهترین حرف باشه بداز این همه دوری
مریم : اگه بهشون نرسی چی یعنی پیداشون نکردی می خوای چی کار کنی ؟
بهرام : هنوز تصمیم خاصی نگرفتم العان من در زمانی هستم که نمی دونم چی کار باید بکنم شاید موندم همین ایران شاید هم رفتم معلوم نیست !
مریم : آدرس و یه باره دیگه بده
آدرس رو به مریم دادم وقتی خوند گفت : انتهای همین بلوار هستش . من که به کل مغزم دیگه کار نمی کرد به منظره بیرون خیره شدم نمی دونم چه مدت گذشت که مریم زد رو ترمز و گفت : رسیدیم همینجاس
همه از ماشین پیاده شدیم حالا دیگه نگران نبودم جاشو چیز دیگه ای گرفته بود که منو به سوی خونه راهنمایی می کرد تو شک بودم که زنگ بزنم یا نه با هیجان شاستی زنگو فشار دادم یک بار دوبار دفعه سوم رو خواستم فشار بدم که در باز شد پسر بچه ای امدجلوی در ظاهر مظلومی داشت
بهرام : سلام ... من بهرام ......... هستم می خواستم با خانم یا آقای مشیری صحبت کنم منزل هستن
پسر بچه : خیلی وقته که دیگه اینجا نیستن آقا
بهرام : کجا می تونم پیداشون کنم ( داشتم اینو ازش می پرسیدم که صدای زنی اومد و گفت مهران کی هستش ؟ )
مهران : هیچی مامان خانم و آقایی امدن سراق خانم و آقای مشیری رو می گیرن
از پشت در چهره زن جونی که خودشو پشت چادر مخفی کرده بود ظاهر شد سلام کردم و بهش گفتم : من دنبال آقا یا خانم مشیری می گردم اینو تور که آقا پسرتون فرمودن اینجا دیگه نیستن خواستم بپرسم کجا میشه پیداشون کرد شما خبری ازشون دارید؟
خانم مهرابی ( بدن خودشو معرفی کرد ) : شما از بستگانشون هستید ؟
بهرام : بله این تور میشه گفت العان کجا هستن
مهرابی : تا عید که ما پیششون بودیم تو خانه سال مندان کهریزک بودن حالا دیگه نمی دونم کجا هستن
بهرام : یه سوال دیگه شما خانم و آقای .......... می شناسید ؟
مهرابی : نه متعسفم من مدت کمی هستش خانم و آقا رو میشناسم این اسمی هم که گفتید تا حالا نشنیدم
بهرام : ممنونم ببخشید که وقتتونو گرفتم
همگی سوار ماشین شدیم و به سوی خونه را افتادیم همه وضعیت منودر ک می کردن برای همین هم حرفی نمی زدن همین سکوت داشت منو دیونه می کرد، وسط راه بودیم که به نیوشا گفتم جایی رو سراق داری که بشه گیتار خرید ؟
نیوشا : گوهر دشت یک جا هستش برای کی می خوای ؟
بهرام : برای تو می خوام بخرم البته اگه قول بدی هنر جوی خوبی باشی و پشت کار داشته باشی ( اینو با خنده بهش گفتم)
نیوشا : ولی این جوری که درست نیست
بهرام : نترس خیلی هم درسته تو نگران درست بودن یا نبودنش نباش
نیوشا : مرسی از شما ولی کی می خواد بهم یاد بده من نمی تونم به آموزشگاه های بیرون برم
بهرام : من و مریم تصمیم گرفتیم که دیگه نقاشی دیگه کار نکنی در عوض خودم بهت گیتار زدن یاد بدم چتوره خوبه؟
نیشا : این که عالیه مرسی مریم جون و آقا بهرام
تو این مدتی که با مریم و نیوشا بودم دیگه احساس غریبی نمی کردم شاید برای این بود که همدیگه رو با اسم کوچیک صدا می کردیم خیلی دوست داشتم از مریم یه سوالی بپرسم بهش بگم چرا انقدر خودشو به صورت آدمایی که اصلا احساس ندارن در میاره ترسیدم زود باشه برای گفتن برای همین هم بیخیال شدم . به در مغازه ساز فروشی رفتیم یکی از بهترین هارو انتخاب کردم براش و سوار ماشین شدیم به نزدیکی های خونه رسیده بودیم که دیگه داشت حوصله ام سر می رفت به نیوشا و مریم گفتم شب کجا هستید می خوام شام مهمون من باشید همگی
نیوشا : من که کاری ندارم فقط می خواستم با پوریا برم بیرون
بهرام : تو چی مریم کار که نداری؟
مریم : نه من هم بیکارم
بهرام : خوب پس همگی امشب شام مهمون من
به خونه رسیدیم همگی از ماشین پیاده شدیم و رفتیم به سمت داخل ، موبایل نیوشا زنگ خورد و رفت کناری و شرو کرد به صحبت کردن من موندمو مریم حالا دیگه می تونستم اون چیزایی که تو ذهنم داشتم ازش بپرسم ................


