تبليغاتX
به نام خدا lovelave - باز گشت قسمت چهارم

 برای اینکه بتونم خودمو دراون لحظه بیشتر به مریم  نزدیک کنم فکری به ذهنم رسید رفتم تو آشپز خونه و با یه سینی چای امدم جلوی مریم حالا دیگه می تونستم به بهانه چای هم که شده چند لحظه روبروی مریم بشین

بهرام : اجازه هست اینجا بشینم

مریم : خواهش می کنم این چه حرفی هستش که می زنید شما هر جا که دوست دارید می تونید بشینید

بهرام : آخه خواستم مزاحم تنهایتون نباشم  مثل اینه که خیلی دوست دارید تنها باشید البته جسارت نباشه به شما میشه به پرسم چرا ؟

مریم : چرا چی ؟ تنهام

بهرام : بله چرا تنها هستید و کسی رو تو خلوت تنهایتون راه نمی دین

مریم : شاید برای اینه که تنهایی رو دوست دارم و نمی خوام با کسی قسمتش کنم

بهرام : این درست نیست آدمی هرچقدر هم تنهایی رو دوست داشته باشه ولی یه روزی ازش زده میشه  چون انسان ها خواهان ارتباط برقرار کردن هستن یعید می دونم شما جزع دسته دیگه باشید ( دپرس)

مریم : شاید هم اینی که شما می گید درست باشه

بهرام : یعنی به نوعی دارید می گید که به من مربوط نیست ادامه ندم دیگه درسته

مریم : من همچین جسارتی نکردم به شما

بهرام : ولی داری اینو می گی درسته به من هیچ ربطی نداره شما چی کار می کنید و چه کاری می خواین انجام بدین من فقط برای اینکه می بینم دارید نقش بازی می کنید متعسر شدم می بینم که اون چیزی که نیستیدو می خواین به نمایش بگذارید همیشه مادرم البته نا مادریم بهم می گفت از چمهای انسانهای میشه خیلی چیزارو فهمید درست می گفت خیلی چیزها از چشم های شما میشه فهمید

مریم که سرشو پایین انداخته بود و حرفی نمی زد منو بیشتر به فکر وا داشته بود به خودم می گفتم آخه پسر این چه حرفی بود بهش زدی شاید این تور هم که تو فکر می کنی نبوده بنده خدارو عذیت کردی که چی بشه من هم سرمو به پایین انداختم و به مریم گفتم : ببخشید که ناراحتتون کردم با اجازتون من می رم

همین که داشتم بلند می شدم صدای آرومی بهم گفت : خواهش می کنم بشین می خوام باهات صحبت کنم نرو

من هم به حرفش گوش کردم و نشستم صورت مریم امد بالا و دیدم داشته گریه می کرده قطره های اشک آروم از روی گونه هاش به پایین سرازیر شده بود و یه خطی رو به نمایش گذاشته بود خطی که تمام غم های دنیا رو میشد توش حس کنی 

مریم : بهرام حالا دیگه برام مهم  نیست می تونم به عنوان یه برادر با هات صحبت کنم شاید هم فرا تر از یه دوست یا برادر می خوام خوب به حرفام گوش کنی و چیزی نگی فعلا

بهرام : باشه امید وارم که بتونم هم زبون و هم دل خوب باشم براتون و کاری بتونم انجام بدم

مریم : تا حالا عاشق شدی ؟ حس کرید با نبود کسی به پایان می رسی فکر کردی که اگه یه روز بیدار بشی و ببینی کسی که دوستش داری بی خبر بگذار بره یا نخواد تورو ببینه ؟ همه اینا بر می گرده به من و آرمان اولش با یه دوستی ساده شروع شد یعنی گذاشتیم شروع بشه از دوران دبیرستان همدیگه رو می شناختیم ولی هیچ موقع جرعت اینو پیدا نکردیم که با هم باشیم آخه اون موقع ها مثل العان نبود که دختر و پسرها به این صورت راحت با هم  باشن دورا دور همدیگه رو می دیدیم و از حال هم با خبر بودیم اون اوایل برای اینکه کنکور قبول بشیم سخت درس می خوندیم دوست داشتیم تو شهر خودمون ادامه تحصیل بدیم برای همین هم از جزوه های هم استفاده می کردیم چون هم رشته بودیم ( معماری )  کم کم به صورت تلفنی با هم صحبت می کردیم که خبر رسید در همون دانشگاهی که من قبول شدم آرمان هم قبول شده ......................   

+ نوشته شده توسط بهرام در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 3:33 |





Powered by WebGozar

حقوق اين وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپي برداري از آن با ذكر منبع يا ميل بلامانع است
lovelave.blogfa.com



Name: bahram
Location: KARAJ, IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
About me: Click here to learn more about me