حالا دیگه تماس های تلفنی جاشو به دیدارهای دانشجوی داده بود تو محیط دانشگاه ، من از این اتفاق خیلی راضی بودم چون می تونستم درکنار کسی باشم که دوستش دارم درسته که تا بحال بهش نگفتم ، درست مثل همیشه که تو قصه ها می گن آفتاب جاشو به تاریکی داد رابطه ما هم مثل دوستی های دیگه داشت کمرنگ می شد دلیلش مهمونی های دانشجویی بود که آرمان شرکت می کرد اون دوست داشت من هم تو این مراسم باشم اولش می گفتم نه ولی یک بار با اصرار اون قبول کردم که برم می خواستم ببینم این چه جور مراسمی هستش که اینقدر بهش علاقه داره یادم نیست مهمونی رو کی ترتیب داده بود ولی وقتی که رفتم با اون چیزی که تو ذهنم به تصویر کشیده بودم زمین تا آسمون فرق می کرد درسته همه دانشجو بودن ولی انگار هیچ نسبتی به عنوان دانشجویی نداشتن بیشتر دلیلی بود که بخوان دور هم جمع باشن و سر پوشی به کارهایی که می کنن بگذارن من اصلا از اون محیط خوشم نیومد دلیلش هم این بود که جا ها عوض شده بود دختر هایی که با اجازه پدر و مادرشون و هزار تا واسطه به محیط دانشگاه اومده بودن و تو محلشون چشم یک نا محرم بهشون نخورده بود حالا باید در کنار کسی باشن که از خودشون تشنه تر و بد تر بوده و برای ارزای عواطف شیطانی خودش این جور مراسم هارو برپا می کردن نه محیط های دوستانه خوشبختانه من اون جور آدمی نبودم که بخوام برای ارزای خودم کس دیگه رو به نابودی بکشم برای همین هم فقط با آرمان کار داشتم ازش خواهش کردم که دیگه به اون جاها نره بهش گفتم اصلا در شعن اون نیست که بخواد در کنار دختری باشه که معلوم نیست چند دقیقه پیش با کی بوده یا پیش پسری باشه که تا حالا ندیده باشه و ندونه خانوادش کی هست و از کجا اومده خیلی با هاش صحبت کردم ولی فایده ای نداشت انگاری از قبل جواب رو آماده کرده بود برای همین هم خیلی آروم بهم گفت تو دارم حسودی می کنی که داری این حرفا رو می زنی چون خودت از این مراسم ها خوشت نمییاد و دوست نداری چشم نامحرم بهت بیفته داری این حرفا رو می زنی تازه بین من و تو هم چیزی نبوده که داری این همه شلوغش می کنی درسته از دوران دبیرستان هم دیگه رو می شناختیم ولی این دلیل نمی شه که بخوای به من بگی چی کار کنم چی کار نکنم اگه خیلی ناراحتی باشه دیگه با هم صحبت نمی کنیم
از اون روز به بد من آرمان همدیگه رو می دیدم ولی هیچ موقع با هام صحبت نکرد دوران همین توری می گذشت که یه روز بدلیل مزاحمت برای دختری از دانشگاه اخراجش کردن که بعدن فهمیدم که این کار چنتا از بچه ها بود که می خواستن سر مسئله ای با آرمان تلافی کرده باشن . من درسم و ادامه دادم و مدرکم و گرفتم تا اینکه چند ماه پیش وقتی که برای خرید رفته بودم به پاساژ دیدم که آرمان هم اونجاس خیلی دوست داشتم برم پیشش ولی یاد اون روز که بهم گفت من و تو هم دیگه رو فقط از دوران دبیرستان می شناختیم و قرار نیست برای هم تصمیم بگیریم افتادم خیلی دلم گرفته بود تحمل اون لحظه رو نداشتم برای همین هم از اونجا دور شدم ولی از اون روز به بد می رم پاساژ تا اونو ببینم بدونه این که بدونه من میام اونجا یه چیز دیگه هم متوجه شدم اون هم اینه که آرمان معتاد شده چند باری که اونجا بودم دیدم که داره سر مسئله ای با چند نفر بحث می کنه بعدن فهمیدم سر مسئله مواد بوده
حالا متوجه شدی چرا تنهایی رو دوست دارم چون حد اقل دیگه خودم به خودم نامردی نمی کنم من آرمان و دوست داشتم ولی درست در زمانی که می خواستم بهش بگم دوستت دارم آرمان بهم گفت برو من هم رفتم فقط به امید اون روزی که بهم بگه بمون پیشم اون روزه که من با تمام وجودم با هاش باشم حتی العان هم که می دونم آرمان معتادشده ولی هر کاری بتونم براش می کنم فقط نمی دونم چجوری برم پیشش می ترسم دوباره بهم بگه برو
حرفای مریم برام خیل سنگین بود دوست داشتم کاری برای مریم بکنم تا به مراددلش برسه برای همین هم بهش گفتم : حالا مریم می خوای چی کار کنی ؟ این درست نیست که خودتو اینقدر عذاب بدی باید کاری بکنی
مریم : چی کار کنم بهرام تو چی پیشنهاد می کنی
بهرام : باید بری جلو ولی نه همین توری باید با برنامه باشه باید کاری بکنی که بهرام بیاد سمتت نه تو بری سمتش ، تو باید از بقیه هم کمک بگیری مثلا دوستای قدیمیتون که تو و آرمان رو می شناسن باید از یک جایی شرو کنی نظرت چیه که یک مهمونی بدیم و همه رو دعوت کنیم
مریم : این خوبه ولی اگه آرمان بودنه این مهمونی از طرف من بوده میاد ؟
بهرام : آره این هم نمیشه ممکنه نیاد ولی باید کاری کرد بهتره که برای شرو یه مهمونی بگیرم مثلا با این عنوان که پسرخالت از خارج اومده و تو می خوای دوستاتو بهش معرفی کنی نظرت چیه با این کار ؟
مریم : موافقم ولی از کجاباید شرو کرد ؟
بهرام : این پوریا چجور آدمی هستش دوست نیوشا رو می گم ؟
مریم : چیززیادی از دوستیشون نمی دونم خودش پسر خوبی هستش یکی از هم دوره ای های ما بوده
بهرام : برای شرو فکر کنم خوب باشه که از پوریا شرو کنیم ببینیم از بچه های قدیمی دیگه کی هستش
نیوشا تلفنش تموم شده بود که به جمع ما امد و کنار مریم رو یه مبل دیگه نشست انگاری تو فکر بود بهش گفتم : نیوشا چی شده تو فکری ؟
نیوشا : هیچی بابا این پوریا هم همش بهم گیر میده میگه تنها بیرون نرو یا کجا می ری این کار بکن این کارو نکن بهش می گم شب بد از دیدن تو می خوام با مریم برم شام بیرون میگه خودم می برمتون لازم نیست تنهایی برید داشتم با هاش بحث می کردم سر این موضوع
بهرام : خوب بهش بگو همگی با هم بریم بیرون شام این که موردی تداره
نیوشا : آخه بهش نگفتم که شما هم هستید یه ذره حسوده این پوریای ما می ترسم قلبش بگیره یه دفعه ( اینو با نیشخند گفت )
بهرام : بهش بگو پسر خاله مریم هستم و برای محکم کاری نامزد میرم هم هستم
تا اینو گفتم چشمای نیوشا از حدقه زد بیرون و نگاهی به مریم کرد خواست ببینه عمل مریم با این حرف من چیه وقتی دید مریم داره می خنده و خوشحالی رو صورتش موج می زنه به شوخی گفت : چی شد چند دقیقه تنهاتون گذاشتیما سریع با هم نامزد شدین حتما العان که من برم زنگ بزنم به پوریا می خواین عقد کنید
همگی خندون گرفت از حرف نیوشا ، نیوشا بلند شد و شماره پوریا رو گرفت و با هاش شروع به صحبت کردن کرد وقتی برگشت .............................


