یا دت باشه نیمه شب با علی تماس بگیرم بنده خدا خیلی بهم گفت رسیدم زنگ بزنمبهش حالاهتمن فکر می کنه اتفاقی افتاده که زنگ نزدم خب یه سوالی مریم اگه آرمان بر نگشت چی ؟ اون موقع می خوای چی کار کنی ؟
مریم : یادت می یاد وقتی ازت تو ماشین پرسیدم اگه خانوادتو پیدا نکنی چی کاری می کنی ؟ اون وقت چی جواب دادی تو من هم مثل تو تا حالا فکر نکردم بهش همش از این فکر فرار می کردم شاید کارهایی بکنم خوب یا بد !!!!
بهرام : درسته آدم به خیلی چیزا فکر نمی کنه و ازشون فرار می کنه این هم از اون موردهاست . .. فردا صبح وقت داری با هم بریم تا من ارزهامو به ریال تبدیل کنم به یه موبایل هم احتیاج دارم و یه سری خورده وسایل دیگه که باید با هم بریم خرید
مریم : باشه اون مورد آسایشکاه کهریزک رو می خوای چی کار کنی کی می خوای پیگیرش بشی ؟
بهرام : فردا بد از این که کارهامونو کردیم می ریم بیرون نهار می خوریم و بدش به آسایشگاه می ریم چتوره
مریم : باشه من که کاری ندارم روزها چه بهتر که با تو باشم و با هم به کارها بپردازیم
نیوشا به جمع ما اضافه شد و گفت : به ساناز زنگ زدم کار خواستی نداره تا یه نیم ساعت دیگه میاد اینجا در مورد پوریا هم من جرعت نکردم چیزی بهش بگم فقط گفتم بیاد اینجا مریم کارش داره و زودی خدا حافظی کردم ولی جون من اگه اومد اینجا یه چیزی نگید بهش دیگه نگذاره با هاتون بیام بیرون باشه
مریم : چشم شما نمی خواد نگران این چیزا باشید حالا هم بهتره برید یه زنگ به خاندواده گرامی بزنید که العانها هستش که بیان اینجا برای بردن تو
نیوشا : آخ آخ آخ خوب شد گفتی باید یه فکری هم برای این بکنم تا بهم اجازه بدن بیام پیشت یه 2 هفته ای بمونم ببین من می رم زنگ می زنم وقتی بهت گفتم بیا صحبت کن خودتو به مریزی می زنی انگاری که العان هاست که بمیری سب کن العان میام
بهرام : این نیوشا هم عالمی داره ها نه ؛ خیلی خوشم میاد ازش دختر با انرژی هستش
مریم : آره من هم خیلی دوستش دارم خب می دونی اون یه جورایی خاص هستش چجوری بهت بگم اون با پدر و نا مادریش زندگی می کنه و بیشتر اوقات هم سعی می کنه پیش اونها نباشه البته تظاهر به این می کنه که بابا و مامانش خیلی دنبالش هستن که چی کارا می کنه ولی این تور نیست برای اونا هیچ فرقی نمی کنه که نیوشا شب کجا باشه یا روز چه ساعتی بیاد خونه اکثر شبها هم خونه من هستش و زمانی هم که اینجا نباشه یا خونه خالش هست یا خونه خودشون ولی در کل دختری شاداب و زود جوش هستش
بهرام : یه روز یه کلی از استادامون بهمون گفت هر انسانی دنیای خاص خودشو داره و هر شخصی هم دوست داره بدونه دنیایی اطرافش چحوری هستش ؛ خب نیوشا هم که اومد ببینم حالا که همه چیز اوکی شده بهتر نیست بری اون گیتارتو بیاری تا با هاش یه تمرین کوچیکی بکنیم ؟
نیوشا رفت و تندی برگشو گیتارو به دست من داد
بهرام : حالا می خوام یه قطعه شعری رو براتون بخونم که یکی از دوستان بسیار خوبم تو زمانی که در کالج بودیم برامون می خوند اسمش هست
وقت رفتنت
بازم رفتی و دل مارو سوزوندی
بازم با گریه دل مارو چزوندی
دفعه آخری که رفتی یادم هست
چجوری با خنده حرف هام و ربودی
عشق تو در به در فکرو خیالم وبرد
تو چجوری بی رحمانه مارو کشوندی؟
رفتی با ذهن خودت سوی دیگه
مارو ول کردی و همه جونم و سوزوندی
تو نخواستی بدانی کی ام من دیوونه
رفتی با خاطراتی که امونم رو بریده
رفتی یادت باشه برگشتی برات نیست
برگشتی هم آیدینی در بسات نیست
بعد از خنوندن شعر هر سمون رفته بودیم تو فکر نمی دونم حس قبلمون بود که رو ما تاسیر گذاشته بود یا همراهی آکورد گیتار به شعر روح و جان تازه ای داده بود ؛ من دوباره به زمان سفر کردم به زمانی که بایدهارو و نباید هارو به یادم می نداخت زمانی که هرچند مدت 2 سال ازش گذشته بود ولی باز همون حس و همون رنگ و بو در من بود کنار ساحل پیداش کرده بودن جسم بیجانی که با نسیم دریا هم آغوش شده بود و یاد آور این بود که دریا بی رحم ترین جای دنیا هست ولی این بار بیرحم ترین جای دنیا جسم آدم ها بود و عشق ................
نیوشا : مثل اینه که ساناز اومد من می رم درو باز کنم
خودمو جمو جور کردمو منتظر نیوشا و ساناز شدم صدای نیوشا از سر سرا می اومد که داشت با ساناز شوخی میکرد وقتی رسیدن به ما نیوشا اونو این جوری معرفی کرد:
خانمها و آقایان دیگر نگران مجالس های شادی خود نباسید فقط کافیست برای برگذاری آن فکر کنید و به ما بگوید ما به شما شخصی را معرفی می کنیم که خود نیز مانند شما از جون و دل مایه می گذارد و برای هرچه بهتر شدن مجالس به کارهایی ابتکاری دست می زند که باعث می شود بکل مراسم از بین برود ( اینو وقتی گفت به زور خودشو نگه می داشت از خنده ) بگزریم از شوخی این دوست من ساناز هستش که بهتون می گفتم و ایشون هم بهرام پسر خاله مریم و مریم هم که تا حدودی ازش می دونی ناجی شبهای تهایی من در خلوت شبهای بی کسیم
مریم بلند شد و با ساناز رو بوسی کردو تعارفش کرد که بشینه برای پذیرایی کردن ازساناز به سوی آشپزخونه رفت ؛ خدا خدا می کردم که دوباره مثل جا های دیگه نیوشا شرو کنه به حرف زدن تا من افکارمو جمع کنم همین هم شد ولی این بار فقط گفت که ساناز ما برای این بهت گفتیم بیای اینجا که می خوایم یه سری پارتی بدیم و جزعیات بیشتر هم بهرام بهت می گه ؛ خب بفرماید آقا بهرام این هم ساناز ما که قولشو بهتون داده بودم
شرو کنید دیگه گوش می دیم
حسابی حول شده بودم بهتر دیم فعلن در باره نهوه کارمون بهش بگم که چی می خوایم باشه
بهرام : ممنون که خودتونو به ما به این زودی رسوندیم همون تور که نیوشا گفت ما می خوایم یه سری پارتی هایی برگذار کنیم توش می خوایم از نظر همه چیز تک باشه و برای این هم هیچ گونه کم بود پولی نداریم حالا می خواستیم ببینیم شما چی پیشنهاد می کنید با این تعریف هایی که نیوشا از شما کرده فکر می کنم پیش خوب شخصی اومدیم
ساناز : خواهش می کنم همیشه نویشا به من لطف داشته و داره در مورد نهوه پارتهای با هم صحبت می کنیم بعدن ؛ من یه سری بر نامه ریزی هایی می کنم ولی می خوام قبلش یه سری اطلاعات ازتون بگریم تا مواردونهوه این مهمونی ها خوب برنامه ریزی بشه اول این که برای چی می خواین بگیرید ؟ مثلا این مهمونی برای معرفی کردن یه دوست هستش یه تولد هستش یا....... مهم تر از اون هم اینه که مهموناتون چه جورافرادی هستن آیا مجرد هستن یا متعحل آیا فامیل هست یا دوست همه اینها مهم هستش برای این که بخوایم بدونیم چه چیزهایی تو جشن باشه
من رفتم تو فکر موندم چی بگم خب راست هم می گفت ما باید مشخص می کردیم چه نوع افرادی هستن یا برای چه منظور هستش نیوشا هم با چهره ای غم زده به من نگاه کردو انگاری افکار من رو خونده بود که شرو کرد به حرف زدن و گفت : ما می خوایم با یه سری افراد کل بندازیم که توشو یه شخصی هستش به اسم آرمان که می خوایم اونو به سمت خودمون بکشیم همین و در کل هم نمی دونیم چی کار باید بکنیم
ساناز : میشه بگید اون افراد کجا هستن و چه اشخاصی
مریم با سینی چای آمده بود که گفت : گروه totall666
ساناز : چی؟ گروه totall666

